تصور و واقعیت رشد

سلام

در یکی از نوشته های قبلی در مورد تفاوت بین حقیقت و واقعیت صحبت کردم

خیلی اوقات ما تصور می کنیم که درحال رشد هستیم اما در واقعیت  درجا می زنیم

 

مثلا در چند سال گذشته من عادت داشتم مدام کتاب بخرم، در دوره های آموزشی توسعه فردی شرکت کنم

و از خودم عکس می گرفتم و فکر می کردم من خیلی خفن هستم که در این دوره ها شرکت می کنم و این کتاب ها را می خرم

 

یک بخش آن هم خودنمایی بود؛ سال پیش اول هر ماه که حقوق می گرفتم می رفتم کتاب فروشی و برای این که خودم را کتابخوان نشان بدهم کلی کتاب می خریدم که گاهی اوقات دهان کتاب فروش از تعجب باز می ماند و من حال می کردم!

اما خیلی اوقات لای آن کتاب ها را باز نمی کردم مثل الاغی شده بودم که روی خورجینش کتاب بار کرده اند

 

من فقط فکر می کردم که در حال رشد کردن هستم

 

تفاوت بین این که فکر کنیم رشد کرده ایم تا این که واقعا رشد کرده باشیم مانند تفاوت بین دانستن مواد اولیه قرمه سبزی و پختن آن است

 

من می دانم توی قرمه سبزی چه موادی استفاده می شود: گوشت، لوبیا، سبزی، آب و…

اما اگر به من همه این ها را بدهند و بگویند قرمه سبزی بپز، دنبال راهی هستم که فرار کنم

و اگر به من اصرار کنند که بپزم، بعد از آماده شدن احتمالا من را به جرم خراب کردن وجهه قرمه سبزی، دستگیر کرده و به زندان می اندازند!

 

به نظرم زمانی رشد اتفاق افتاده که ما بتوانیم قرمه سبزی بپزیم

یعنی عمل کنیم بتوانیم چیزهایی که یادگرفتیم را پیاده کنیم

 

و به نظرم آموزشی که به ما حس خود بزرگ بینی بدهد کم ارزش است

آموزشی ارزشمند است که به ما بفهماند خیلی اوقات کوچک هستیم و ما را با واقعیت هایمان رو به رو کند نه این که امید واهی بدهد

 

حتی آموزش خوب ممکن است تا چند روز حال ما را بگیرد

اما چنین آموزشی می تواند به ما کمک کند تا آبدیده شویم

برای خیلی از ما آموزش دیدن به تفریح تبدیل شده و هر وقت حال کنیم آن را انجام می دهیم اما در واقعیت روند آموزش دیدن دردناک و سخت است

 

 

 

 

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *