هنوز خامم!

سلام

این نوشته کمی حالت دلنوشته دارد و شاید خواندنش زمان شما را هدر بدهد

 

همیشه از رفتن به آرامگاه ها و قبرستان ها فرار می کنم

زمانی هم که از روی اجبار به جاهایی مانند خواجه ربیع یا بهشت رضا ( آرامگاه های مشهد) می روم تا چند روز دپرس هستم

نمی دانم شاید هنوز خامم یا بر خلاف عده ای از آدمها که زندگی را با مرگ تعریف می کنند، هنوز معنای زندگی را درک نکرده ام

 

من از مرگ می ترسم

از مرگ خودم یا زبانم لال اطرافیانم!

حتی از مرگ کسانی که از آن ها کینه دارم هم ناراحت می شوم

 

نمی دانم شاید این که اینجوری هستم به خاطر خام بودنم باشد

شاید هنوز آن قدر جاافتاده نشده ام

شاید هنوز نمی دانم چطور باید زندگی را بفهمم

 

ای کاش کسی پیدا می شد و یک جزوه به ما می داد تا مفهوم مرگ و زندگی را می فهمیدیم

اما به نظرم کل زندگی مان برای فهمیدن همین معنا و مفهوم طی می شود

البته شاید هم اشتباه می کنم

 

چند روزی هست که شوهر عمه ام به رحمت خدا رفته

امروز صبح که از سر خاک برمی گشتیم تا شب حالم گرفته شده بود

نمی دانم چرا اینجوری می شوم

 

شاید باید هنوز روی خودم کار کنم.

 

اما یک مورد مهم

با همه اینها، آن کسی که مسئول بهتر کردن حال من است خودم هستم

نباید برای حال خوشم کس دیگری را مسئول بدانم

 

باید یک تصمیم مهم بگیرم

تصمیم بگیرم تا زمانی که زنده هستم زندگی کنم

زندگی یک هدیه است و باید تا می توانم از این هدیه استفاده کنم

 

باید کمی از هیاهوی و دویدن ها دور بشوم

از لحظه ها لذت ببرم

حتی لحظه هایی که به نظر عده ای به هدر می روند

 

***

 

ببخشید اگر این متن کمی ناله گونه شد

 

 

1 پاسخ
  1. Silent.writer
    Silent.writer گفته:

    روحشون شاد
    خوشحالم که همچنان فعاااااااال داری مینویسی…
    امیدوارم بهتر باشی…
    نکته ی مثبت شخصیتت اینه که …مهمن بقیه برات،احساساتی هستی و من اینو یه امتیاز میدونم
    گرچه با بزرگتر شدن،و پخته تر شدن،شاید کمی حالت آدم تغییر کنه ولی باز هم، اینکه از رفتن دیگران ناراحت بشیم یه ویژگی مثبته
    اما…..نگاه آدم اگه فرای این دنیا باشه و هدف هاش ابدی…بهتر با مساله مرگ کنار میاد

    پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *