فانتزی یک ذهن بی منطق!

سلام

یک سالی هست که روی مسئله ازدواج تمرکز کردم

دیروز درحال رویاپردازی بودم که وقتی با دختر مورد علاقه ام صحبت می کنم در هنگام شروع صحبت چه چیز هایی بگم و چه سوالاتی بپرسم

 

تا اینکه این دیالوگ توی ذهن من مرور شد:

 

من: اهل مطالعه هستین؟

اون: آره، زندگی من بدون مطالعه و کتاب معنا نداره!

 

من: چه خوب! من هم عاشق کتاب و کتابخوانی هستم. میشه بپرسم به چه کتابهایی علاقه دارین؟

اون: کتابهای روانشناسی و توسعه فردی، رمان، فلسفه، شعر اما یک کتابی هست که عاشقشم

 

من: اسمش چیشه؟ نویسندش کیه؟

اون: کتاب……( جای نقطه چین کتاب چاپ شده من هست که شاید در آینده چاپ بشود) اسم نویسندش هم نوک زبونمه، محمد سلیمی؟ سالمی؟ سیمی؟

 

من: محمد سلیمانی؟

اون: آره خودشه! شما هم این کتاب رو خوندین؟

 

من: آره! به نظرتون چه جور کتابیه؟

اون: به نظرم شاهکاره، بیست بار خوندمش و الآن بار بیست و یکم هستم! اصلا هر شب باید یک صفحشو بخونم تا خوابم ببره

 

من: مطمئنین؟ به نظر من که کتاب مزخرفیه!

اون: چرا؟ به نویسندش حسودیتون میشه؟

یه لحظه صبر کن!

فامیلش که شبیه شماست!

اسمش هم که اسم شماست!

نکنه؟

 

من در حالی که به افق خیره شدم می گم: من زیاد اهل اسم و رسم بازی نیستم ولی آره نویسنده این کتاب منم

اونکه حس و حال افرادی که گمشده ای را پیدا کرده اند دارد می گوید: ببخشین من نشناختم اولش، چون اسم هارو فراموش می کنم!

 

***

 

این فانتزی گوشه ای در ذهن من گیر کرده بود که با این نوشته آن را آزاد کردم

شاید به وقوع به پیوندد شاید هم نه

اما اگر بشه چه میشه!

2 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *