کاری که دوستش دارم

تجربیات یک فریلنسر تازه کار- شماره ۷

سلام

 

توی نوشته های قبلی ام گفتم:

زمانی می توانیم ادعا کنیم که کاری را دوست داریم که سختی های آن را دوست داشته باشیم

 

الآن در شرایط جالبی هستم

از خواب آلودگی پلک هایم را با سیخ کبریت باز نگه داشته ام تا بتوانم این پست را بنویسم

 

یک هفته ای هست که کار فریلنسری ام بسیار سنگین شده

اینجوری که صبح ها از ساعت ۸ کار من شروع می شود تا آخر شب ساعت ۱۱ الی ۱۲

حتی توی این چند روز اخیر دو سه بار از خستگی با صورت روی کیبورد افتادم

 

توی یک هفته اخیر کمترین فرصتی برای تفریح و پیاده روی نداشتم

حتی یکی دوروز نتوانستم پست وبلاگ را منتشر کنم (البته نوشتن های روزانه را کماکان انجام دادم)

و تنها امروز توانستم کمی وقت بگذارم و این متن را منتشر کنم

 

با همه این ها عاشق این شرایط هستم

انگار این خستگی، بنزین موتور انگیزه من برای ادامه کار است

 

زمانی که کارم را انجام می دهم خیلی خوشحال هستم

البته زیاد رویایی اش نمی کنم چون  لحظه هایی هم هست که دچار قفل مغزی می شوم و حس نا امیدی لیوان وجودم را پر می کند

اما باز در پایان روز خیلی خوشحالم و برای روز بعدی لحظه شماری می کنم

 

نمی خواهم بگویم بیشتر از همه سختی کشیده ام اما من هم به اندازه خودم تا به حال کار سخت انجام داده ام

 

اما هیچ زمانی؛ تاکید می کنم هیچ زمانی اینقدر از انجام کارهایم حس شادابی نداشته ام

زمانی که می نویسم زنده ام و این کار رسالت من است

 

به نظرم یکی از بزرگترین هدیه های خداوند به انسان نشان دادن راه علاقه اش است

 

خیلی ممنون که با من همراه هستید

 

 

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *