سلام

توی یکی دوسال اخیر نوشتن خیلی جاها به دادم رسیده

آن قدری که تصمیم گرفتم شغلم مرتبط با نوشتن باشد و آن را در میان اولویت های زندگی ام در مرتبه بالایی قرار بدهم

خیلی وقت ها از سر نا امیدی به نوشتن پناه بردم، بعضی وقت ها از سر بی حوصلگی و در پاره ای از موارد از سر خوشحالی

 

و خیلی وقت ها صدای تلق و تولوق کیبرد یا خش خش رقص قلم روی صحنه ی کاغذ دیوانه ام کرده

 

می توانم بگویم نوشتن رفیقم جانی ام هست همانقدری که صمیمی ترین رفیق هایم را دوست دارم نوشتن را هم دوست دارم

 

البته به نظرم اشتباه گفتم چون رابطه ام با نوشتن عمیق تر است و در میان مغزنوشته هایم جنبه هایی را از خودم بروز دادم که هیچ جانداری آن را از من ندیده

 

در نوشتن گاهی بچه ای سه ساله هستم و لحظه ای بعد پیر مردی ۶۰ ساله

 

با نوشتن دیوانه تر از همیشه هستم، همانقدر دیوانه که نصفه شب که پرنده در خیابان پر نمی زند پیاده روی کنم و یک عالمه از مسیر را برگردم تا آشغالی که روی زمین دیدم را برداشته و توی سطل زباله پرتاب کنم و زیر لب غرولند کنم:

چه زمانی قراره یادبگیریم تا آشغال ها رو داخل سطل آشغال بریزیم؟

 

اصلا عشق به نوشتن مکمل هر عشقی است، هر عشقی با نوشتن زیبا تر می شود

شایدم اشتباه بگویم

باید چندماه صبر کنم تا به جوابش برسم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *