انتظار های سخت

سلام

مانند بسیاری از آدمهای دیگر، من هم در زندگی انتظار های سختی را پشت سر گذاشته ام

به نظرم یکی از چیزهایی که حسابی آدم را دیوانه می‌کند، همین انتظار است

مخصوصا انتظاری که نمی‌دانیم چه زمانی واقع می‌شود

مثلا پسر بچه ای که عاشق دایی اش هست که در آن سر دنیا زندگی می‌کند و هر زمان از او می‌پرسد: دایی جون، کی میای پیش ما؟ و در جواب از دایی می‌شنود که توی این ماه حتما میام

این پسر بچه احتمالا کل ماه را انتظار می‌کشد درحالیکه ممکن است واقع نشود و دایی بد قولی کند

 

چند روزی هست که توی شرکت انتظار فردی را می‌کشم که قرار است بیاید چون کار مهمی با هم داریم

به من گفته که توی این هفته می‌آید و من زمانی که صدای زنگ در نواخته می‌شود فکر می‌کنم او هست و این انتظار خیلی برایم سنگین است

اما به خودم یاداوری می‌کنم که من انتظارهای سخت دیگری را از سر گذرانده ام و این را هم می‌توانم تحمل کنم

اما این یکی فرق دارد چون از یک حس جدید است، حسی که آنقدر فکرم را درگیر کرده و چند روزی هست از کار و زندگی من را انداخته

2 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *