امیدوارم که بشود!

سلام

توی نوشته دوروز پیش گفتم که بعد از چندین روز ابهام و بلاتکلیفی، از ابهام بیرون آمدم، اما به مقصودم نرسیدم

خبر بسیار مهمی بود و زمانی که خبر منفی را شنیدم فکر می کردم با این نشدن کنار می آیم و خیلی منطقی با این قضیه برخورد کردم

اما الآن که دو روز و خورده ای از آن می گذرد حس می کنم منبع بدنم از غم پر شده و حی می کنم که از چیزی لذت نمی برم

داغون شدم و حس و حال برگی را دارم که بادی به هر جهت شده

دوست ندارم کسی بایم دل بسوزاند و این ها را هم که می نویسم برای سبک شدنم هست

و سعی کردم در این مورد با کسی صحبت نکنم، ولی اطرافیان از روی رنگ رخسارم فهمیدند که غمی در سر درون دارم!

و وقتی فهمیدند چه اتفاقی رخ داده هر کدام نصیحتی را به سمتم شلیک کردند، ای کاش نمی کردند چون این نصیحت ها حالم را بدتر کرد

  • حرف های می زدند مثل:
  • این نشد یکی دیگه
  • یکم بگذره فراموش می کنی
  • این که ناراحتی نداره!
  • دلت خوشه ها!
  • و….

 

اما مشکل من با این یکی هست که اکثرشان به من گفتند: حتما قسمتت نبوده که نشده!

این یکی خیلی آزارم می دهد، اصلا قسمت چیست که هر چه نمی شود می گویند: حتما قسمت نبوده؟

اصلا چرا خیلی از ما فکر می کنیم مجازیم هر نصیحتی را بگوییم؟ چرا مهارت همدلی را یاد نمی گیریم؟

 

مشکل بعدی ام با کسانی است که فکر می کنند آدمها اجازه ندارند غمگین باشند، و فکر می کنند غم بی مورد است در صورتی که اشتباه می کنند چون غم جزوی از زندگی است و باید غم را بپذیریم

اصلا به نظرم وقتی گربه مان می گیرد مانند وقتی که گلاب به رویتان دستشویی داریم باید خودمان را تخلیه کنیم وگرنه مشکلات دیگری برایمان ایجاد می شود

 

حرف آخر

با اینکه به نظرم برایم نشد اما من هنوز امیدم را از دست ندادم و امیدوارم این اتفاق مثبت برایم رخ بدهد

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *